لیبرالیسم؛ ایدئولوژی غارت مدرن
پس از جنگ جهانی دوم، نظام بین الملل با این ادعا شکل گرفت که بشریت را از چرخه جنگ و مداخله نجات دهد. نهادهایی مانند سازمان ملل متحد، اصل عدم مداخله در امور داخلی کشورها و احترام به حاکمیت ملی، به عنوان ستون های نظم نوین معرفی شدند. اما آنچه در عمل رخ داد، فاصله ای عمیق میان «قانون مکتوب» و «رفتار واقعی قدرت های مسلط» بود. هرجا منافع آمریکا و بلوک غرب ایجاب کرده، این اصول یا نادیده گرفته شده اند یا به صورت گزینشی اجرا شده اند؛ و این خود نشان دهنده تضعیف بنیادین نهادهای بین المللی در برابر اراده قدرت است.
اندیشه لیبرالی و نسخه اقتصادی آن، نولیبرالیسم، که با مفاهیمی چون آزادی، دموکراسی و حقوق بشر به جهان عرضه شد، در میدان عمل به چارچوب نظری سلطه مدرن تبدیل شده است. این اندیشه نه تنها مانع جنگ نشده، بلکه با زبان اخلاقی خود، مداخلات نظامی، تحریم های گسترده، جنگ های نیابتی و تغییر رژیم را مشروع جلوه داده است. در این منطق، ارزش ملت ها نه بر اساس حق حاکمیت، بلکه بر اساس میزان هم سویی با نظم سرمایه داری غربی سنجیده می شود.
تحولات سال های اخیر در غزه و لبنان، نمونه ای عریان از فروپاشی ادعای اخلاقی لیبرالیسم است. کشتار غیرنظامیان، تخریب زیرساخت ها و نسل کشی آشکار، با حمایت مستقیم یا سکوت معنادار دولت های مدعی لیبرالیسم همراه بوده است. در مقابل، محور مقاومت که شامل حزب الله لبنان، انصارالله یمن و حشدالشعبی عراق است، به دلیل ایستادگی در برابر اشغال و تجاوز، در ادبیات رسمی غرب «تروریستی» معرفی می شود. این در حالی است که همین نیروها، از منظر بخش بزرگی از افکار عمومی منطقه، ساختارهای دفاعی و مردمی در برابر سلطه خارجی محسوب می شوند.
در همین چارچوب، تروریستی خواندن نهادهای رسمی دفاعی کشورها نیز معنا پیدا می کند. اقدام برخی دولت های غربی در قرار دادن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فهرست سازمان های تروریستی، نمونه ای روشن از استفاده ابزاری از مفاهیم حقوقی است. نیروی دفاعی یک کشور مستقل، صرفاً به دلیل نقش بازدارنده و حمایت از محور مقاومت، هدف حذف مشروعیت قرار می گیرد؛ در حالی که ارتش ها و گروه های هم پیمان غرب، با وجود نقش مستقیم در کشتار غیرنظامیان، از هرگونه پاسخگویی مصون می مانند. این رفتار نشان می دهد که «تروریسم» در نظم لیبرال، مفهومی سیال و سیاسی است، نه حقوقی.در آمریکای لاتین نیز، چهره واقعی لیبرالیسم آشکار است. ونزوئلا نمونه بارز این وضعیت است؛ کشوری که علاوه بر تحریم های فلج کننده، بارها موضوع عملیات های پنهان برای ربایش نیکلاس مادورو و حذف ساختار سیاسی مستقل بوده است. چنین اقداماتی، حتی در سطح طراحی و تلاش، بیانگر آن است که در منطق لیبرالی، حاکمیت ملی کشورهایی که از مدار غرب خارج شوند، هیچ قداستی ندارد.
نگاه نولیبرالی به خاورمیانه، آفریقا و آمریکای لاتین، نگاهی انسانی یا توسعه محور نیست، بلکه نگاهی ابزاری و منبع محور است. خاورمیانه به عنوان میدان کنترل انرژی و ژئوپلیتیک، آفریقا به عنوان منبع خام و نیروی کار، و کشورهایی چون کوبا، ونزوئلا و ایران به عنوان «الگوهای خطرناک استقلال» دیده می شوند. جنگ، تحریم و بی ثبات سازی در این چارچوب نه استثنا، بلکه ابزارهای دائمی حفظ سلطه هستند.
در مورد ایران، این منطق به شکل منسجم تری قابل مشاهده است: از تحریم های اقتصادی و تهدید نظامی گرفته تا حمایت رسانه ای و اطلاعاتی از ناآرامی ها و تلاش برای تضعیف انسجام داخلی. تحرکات نظامی اخیر و لشکرکشی های منطقه ای نیز در همین چارچوب قابل تحلیل اند؛ فشار سازمان یافته برای وادارسازی ایران به پذیرش اهداف استعماری مدرن آمریکا.
در برابر اندیشه لیبرالی و نولیبرالی چه باید کرد؟
تجربه تاریخی نشان داده است که تکیه صرف بر نهادهای بین المللی یا امید بستن به اصلاح درون زاد نظم لیبرال، راه حل مؤثری نیست. برای کشورها و به ویژه ایران و محور مقاومت، مواجهه با لیبرالیسم نیازمند راهبردی فعال است:
حفظ و تقویت بازدارندگی، تعمیق پیوندهای منطقه ای و بین المللی خارج از مدار غرب، شکستن انحصار روایت رسانه ای، و آگاه سازی افکار عمومی جهانی نسبت به ماهیت واقعی نظم لیبرال. لیبرالیسم تنها در برابر قدرت و انسجام عقب نشینی می کند، نه در برابر خواهش اخلاقی.