news-details

جمهوری اسلامی و شکست پروژه بلعیدن؛ روایت یک مقاومت راهبردی

اعزام ناوها، تهدید نظامی و هم زمان مذاکره، همه اجزای یک راهبرد واحدند: «بازدارندگی همراه با امتیازگیری». آمریکا می خواهد با فشار ایران را وادار به عقب نشینی کند و ایران با نشان دادن قدرت، هزینه این فشار را بالا می برد. جنگ مستقیم بعید است مگر در صورت خطای محاسباتی بزرگ. مسیر محتمل تر این است که ایران، با وجود فشارها و تلاش های بی ثبات سازی داخلی، به تدریج جایگاه خود را در محور شرق و جنوب جهانی تثبیت کند و به یک قدرت مستقلِ پرهزینه برای مهار تبدیل شود؛ چیزی شبیه هژمونی منطقه ای غیرغربی. به بیان ساده: ناوها می آیند و می روند، مذاکرات تکرار می شود، پروژه های داخلی شکست می خورند، اما آنچه در حال شکل گیری است نه فروپاشی ایران، بلکه گذار آرام جهان از نظم تک قطبی به نظم چندقطبی است و ایران یکی از بازیگران اصلی این گذار شده است.

فشار مستمر آمریکا و غرب بر ایران صرفاً محصول اختلافات سیاسی روز نیست، بلکه ریشه در یک تقابل عمیق ایدئولوژیک، ژئوپلیتیک و تمدنی دارد. جمهوری اسلامی تنها نظام سیاسی معاصر است که به صورت ساختاری نظم لیبرال غرب محور را به چالش کشیده و استکبارستیزی را به بخشی از هویت رسمی خود تبدیل کرده است. این مسئله برای آمریکا خطرناک است، زیرا ایران نه فقط مخالف سیاست های واشنگتن، بلکه منکر مشروعیت هژمونی آن است؛ الگویی که اگر تثبیت شود، می تواند الهام بخش ملت های دیگر برای خروج از مدار سلطه باشد.

از منظر ژئوپلیتیک، ایران در یکی از حیاتی ترین چهارراه های جهان قرار دارد؛ نقطه اتصال آسیای مرکزی، قفقاز، خلیج فارس و شرق مدیترانه. کنترل یا مهار ایران یعنی کنترل مسیرهای انرژی و تجارت جهانی. علاوه بر آن، ایران با ایجاد عمق راهبردی در عراق، لبنان و یمن توانسته موازنه قدرت مطلوب غرب را بر هم بزند. آمریکا با دولت های مطیع مشکلی ندارد، مشکل اصلی اش بازیگرانی هستند که مستقل تصمیم می گیرند. پیشرفت های ایران در حوزه موشکی، پهپادی، هسته ای و فناوری های بومی نیز این استقلال را تقویت کرده و نشان داده توسعه الزاماً وابسته به غرب نیست؛ موضوعی که بنیان روایت برتری تمدنی غرب را تضعیف می کند.

بعد تمدنی این تقابل نیز تعیین کننده است. گفتمان اسلامی–ایرانی ترکیبی از عدالت خواهی، استقلال و مقاومت در برابر سلطه ارائه داده که در بخش هایی از جهان جنوب، از فلسطین تا آمریکای لاتین و آفریقا، بازتاب پیدا کرده است. فشار بر ایران در واقع تلاشی برای مهار این بیداری سیاسی است. آمریکا ممکن است در بسیاری از کشورها نفوذ داشته باشد، اما ایران یکی از معدود کشورهایی است که هم منابع راهبردی دارد، هم موقعیت ژئوپلیتیک ممتاز، هم توان بازدارندگی نظامی و هم اراده سیاسی مستقل؛ چنین ترکیبی نادر است و دقیقاً به همین دلیل ایران به یک «گره استراتژیک» در پروژه هژمونی آمریکا تبدیل شده است.

در مورد آینده این تقابل، محتمل ترین سناریو نه جنگ تمام عیار است و نه مصالحه پایدار، بلکه ادامه وضعیت «تقابل مدیریت شده» خواهد بود: تحریم و فشار از سوی غرب، افزایش تدریجی توان بازدارندگی از سوی ایران و درگیری های محدود نیابتی در منطقه. هر دو طرف می دانند جنگ مستقیم می تواند کل خاورمیانه را بی ثبات کند؛ از بسته شدن تنگه هرمز گرفته تا جهش قیمت انرژی و ورود اسرائیل به درگیری. به همین دلیل، ناوهای هواپیمابر بیشتر ابزار تهدید و چانه زنی هستند تا مقدمه حمله واقعی. هم زمان، چین و روسیه ایران را بخشی از نظم نوظهور چندقطبی می بینند: چین برای امنیت انرژی و مسیرهای تجاری، و روسیه برای مهار ناتو. این هم راستایی باعث شده ایران به تدریج در حال پیوند خوردن با بلوک غیرغربی باشد؛ تجربه چهار دهه گذشته نیز نشان داده مدل فشار غرب، با وجود آسیب اقتصادی، نتوانسته اراده سیاسی ایران را بشکند و حتی به خودکفایی و افزایش قدرت سخت منجر شده است.

در همین راستا، تجربه داخلی ایران نیز نشان می دهد آمریکا پیش از آن که وارد مذاکرات یا اعمال فشار خارجی شود، تلاش کرده با پروژه های بی ثبات سازی داخلی، کشور را از درون تضعیف کند. رخدادهایی مانند اعتراضات دی ماه و اختلاسات مرتبط با مدیریت شبکه های رسانه ای و اقتصادی که نقش سرویس های وابسته به اسرائیل در آن پررنگ بود، بخشی از این راهبرد مکمل فشار خارجی بود. هدف واشنگتن ایجاد بحران مشروعیت و فرسایش انسجام داخلی بود تا ایران پای میز مذاکره در موضع ضعف بیاید. اما این پروژه، با وجود هزینه های اجتماعی، به شکست انجامید؛ ساختار حکومتی فرو نپاشید، انسجام امنیتی حفظ شد و کشور وارد سناریوی بحران کنترل نشده نشد، بنابراین آمریکا مجبور شد دوباره به ترکیب فشار خارجی، تهدید نظامی نمادین و دیپلماسی مشروط بازگردد.

در همین چارچوب، سخنان رهبر انقلاب درباره ضرورت «محکم ایستادن» در برابر زیاده خواهی آمریکا معنا پیدا می کند. تأکید ایشان بر اینکه آمریکا به کمتر از بلعیدن تدریجی ایران راضی نیست، ناظر به یک واقعیت راهبردی است: واشنگتن به دنبال توافق برابر نیست، بلکه به دنبال فرسایش استقلال تصمیم سازی ایران است. دیپلماسی وزارت امور خارجه تنها یکی از ابزارهای مدیریت تقابل است، نه جایگزین مقاومت راهبردی. پیام اصلی این رویکرد آن است که مذاکره زمانی معنا دارد که پشتوانه قدرت ملی وجود داشته باشد؛ در غیر این صورت، تبدیل به مسیر نفوذ و امتیازگیری یک طرفه می شود. ایستادگی در برابر «فکر بلعیدن» آمریکا یعنی حفظ خطوط قرمز حاکمیتی، جلوگیری از تبدیل ایران به یک کشور تابع و نگه داشتن ابتکار عمل در دست خود، حتی در فضای مذاکره.