واقعیتِ انکارناپذیر: آمریکا در «جنگ جهانی سوم» علیه ایران
بیایید از همان جایی شروع کنیم که نشانه های شکستِ آمریکا بیشتر از همه نمایان است: عرصه دیپلماتیک و بین المللی. وقتی صدراعظم آلمان، به صراحت می گوید ایران آمریکا را «تحقیر» کرده، یا شاهدِ همراهیِ کشورهایی چون اسپانیا و اسلوونی در تعلیق تحریم ها علیه رژیم صهیونی (حتی اگر علیه طرف دیگری باشد، اما نشان از انشقاق در رویکردِ جمعی غرب دارد)، دیگر نباید انتظار داشت که آمریکا بتواند به اعتبارِ پیشین خود در سطح جهانی تکیه کند. این ها فقط حرف نیست؛ این ها نشانه هایی است از اینکه ماشینِ فشارِ آمریکا، نه تنها ایران را مهار نکرده، بلکه خودش را در انزوا و بی اثر بودن فرو برده است.
جالب تر اینکه، این صدایِ شک و تردید از خودِ درونِ آمریکا هم به گوش می رسد. وقتی حتی چهره هایی مانند وندی شرمن، جان مرشایمر، و جفری ساکس، از سیاست های آمریکا در قبال ایران انتقاد می کنند و آن را «نابخردانه» می خوانند، یا وقتی کارلوسون (با تاکید بر اینکه از حامیان ترامپ بوده) از همکاری با او در کارزار تبلیغاتی انتخابات ریاست جمهوری آمریکا ابراز پشیمانی می کند، یعنی لرزه بر اندامِ اجماعِ قدرت افتاده است. اعترافِ کنگره به وضعیتِ اسفبارِ آمارهای قبل از «جنگ رمضان»و اذعان به اینکه آمریکا در این رویاروییِ پرهزینه «هیچ دستاوردی» نداشته، تنها تأییدی بر این مدعاست: استراتژیِ فشار حداکثری، به بن بست رسیده است
و اما برسیم به لایه های عمیق تر؛ یعنی جنگِ اقتصادی، روایی، تمدنی و حیثیتی. تحریم ها نتوانستند ایران را تسلیم کنند؛ بلکه خودِ آمریکا را درگیرِ هزینه هایِ گزاف و درگیری هایِ بی پایانِ دیپلماتیک کرد. در جنگِ روایت ها، ایران توانسته است تصویرِ «ملتِ مقاوم» را در برابرِ «مستکبرِ زورگو» تثبیت کند و این پیروزیِ رسانه ای، شاید مهم تر از هر پیروزیِ نظامی باشد. وقتی از «جنگ تمدنی» سخن می گوییم، یعنی صحبت از تقابلِ الگوهاست؛ الگویی که غرب سال ها بر جهان تحمیل کرده و اکنون با ظهورِ مقاومت و اراده ی ملت ها، با چالشِ جدی مواجه شده است. آمریکا در این میدانِ پر از ظرافت، در تلاش برای حفظِ «حیثیت» خود، بیشتر آبرو از دست داده تا بر اعتبارش افزوده باشد.
اینکه من این وضعیت را «شکست در جنگ جهانی سوم» می نامم، اغراق نیست؛ بلکه تلاشی است برای توصیفِ گستردگیِ این رویارویی در همه ی ابعادِ ممکن. آمریکا نه در میدانِ نظامی، نه در اقتصاد، نه در دیپلماسی، و نه در عرصهِ نرم افزاریِ قدرت—یعنی روایت، فرهنگ و حیثیت—موفق نبوده است. آنچه مشاهده می کنیم، نه یک عقب نشینیِ تاکتیکی، بلکه نمایان شدنِ زوالِ یک هژمونی و ظهورِ قدرت هایِ نوظهور است که ادعایِ «نظم نوین جهانی» را نه در شعار، که در عمل پیش می برند. این تحلیلی است که من از شواهدِ موجود ارائه می دهم و معتقدم انکارِ آن، تنها نادیده گرفتنِ واقعیاتی است که هر روز جلوی چشم ما رخ می دهند