news-details

از «شهریار» ماکیاولی تا بحران نظم جهانی؛ نقد فلسفه سیاسی مدرن از منظر لئو اشتروس و السدیر مک اینتایر با رویکردی به اندیشه سیاسی اسلام

آیا بحران های امروز جهان، از جنگ غزه و لبنان تا تشدید تنش های نظامی علیه ایران، ریشه در افول اخلاق و فضیلت در فلسفه سیاسی مدرن دارد؟ این یادداشت با تکیه بر آرای لئو اشتروس و السدیر مک اینتایر، نشان می دهد که فاصله گرفتن سیاست از اخلاق، جهان معاصر را به سوی سلطه قدرت، خشونت و بی عدالتی سوق داده و در مقابل، اندیشه سیاسی اسلام، بازگشت به فضیلت و عدالت را تنها راه برون رفت از این بحران می داند.

لئو اشتروس و السدیر مک اینتایر از برجسته ترین منتقدان فلسفه سیاسی مدرن به شمار می روند که بر این باورند پروژه ای که از ماکیاولی آغاز شد و در اندیشه متفکرانی چون هابز، لاک، روسو، کانت، هگل و مارکس ادامه یافت، هرچند توانست در عرصه سازمان دهی دولت مدرن، توسعه علوم و فناوری و افزایش قدرت انسان بر طبیعت دستاوردهای مهمی به همراه داشته باشد، اما در پاسخ به بنیادی ترین نیاز انسان، یعنی معنا، فضیلت و کمال اخلاقی، ناکام ماند. از منظر اشتروس، ماکیاولی با جدا کردن سیاست از اخلاق و جایگزین کردن «قدرت» و «کارآمدی» به جای «فضیلت»، مسیر فلسفه سیاسی را از سنت افلاطون و ارسطو منحرف ساخت؛ سنتی که سیاست را ابزاری برای تربیت انسانِ فاضل و تحقق خیر عمومی می دانست. مک اینتایر نیز در اثر مشهور خود پس از فضیلت نشان می دهد که مدرنیته با کنار گذاشتن غایت شناسی ارسطویی، اخلاق را به مجموعه ای از سلیقه های فردی، قراردادهای اجتماعی و نسبی گرایی تقلیل داده و انسان معاصر را در بحران معنا، فروپاشی هویت اخلاقی و نیهیلیسم رها کرده است. از این منظر، آنچه به «عصر روشنگری» شهرت یافته، هرچند تاریکی جهل علمی را کاهش داد، اما نتوانست تاریکی عمیق تری را که در نتیجه دوری از فضیلت و اخلاق بر زندگی انسان سایه افکنده است، از میان بردارد؛ از همین رو، برخی منتقدان مدرنیته آن را بیش از آنکه عصر روشنایی اخلاقی بدانند، عصر بحران معنویت و افول فضیلت تلقی می کنند.

لئو اشتروس و مک اینتایر راه برون رفت از این وضعیت را در بازگشت به سنت فضیلت محور فلسفه کلاسیک جست وجو می کنند. آنان معتقدند که تمدن جدید، انسان را بیش از هر چیز به موجودی مصرف کننده، تولیدکننده و برخوردار از حقوق فردی تبدیل کرده، اما در تربیت انسانی که واجد عدالت، حکمت، شجاعت، اعتدال و مسئولیت اخلاقی باشد، موفق نبوده است. از نگاه آنان، پیشرفت تکنولوژیک و رفاه مادی، هرچند زندگی انسان را آسان تر کرده، اما نمی تواند جایگزین سعادت، معنویت و آرامش روح شود. از این رو، احیای سنت ارسطویی و افلاطونی به معنای بازگشت صرف به گذشته نیست، بلکه تلاشی برای بازسازی بنیان های اخلاقی سیاست و جامعه است؛ زیرا هیچ تمدنی بدون فضیلت، حتی اگر از پیشرفته ترین فناوری و قدرتمندترین ساختارهای سیاسی برخوردار باشد، قادر به تأمین سعادت حقیقی انسان نخواهد بود.

در مقایسه با این رویکرد، اندیشه سیاسی اسلام از آغاز، اخلاق و سیاست را دو ساحت جدایی ناپذیر دانسته است. در قرآن کریم و سنت نبوی و نیز در آثار اندیشمندانی چون فارابی، خواجه نصیرالدین طوسی و ملاصدرا، غایت حکومت صرفاً تأمین امنیت یا رفاه اقتصادی نیست، بلکه هدایت جامعه به سوی عدالت، کرامت انسانی، فضیلت و قرب الهی است. در این نگرش، عدالت، صداقت، امانت داری، حکمت، عفت، شجاعت و تقوا، نه فضایل فردی صرف، بلکه ارکان مشروعیت سیاسی و بنیان نظم اجتماعی اند. از این منظر، بسیاری از بحران های اخلاقی و اجتماعی جهان معاصر را می توان در گسست میان سیاست و اخلاق و غلبه عقلانیت ابزاری بر عقلانیت فضیلت محور جست وجو کرد. بنابراین، اگر اشتروس و مک اینتایر راه نجات غرب را در احیای سنت فضیلت های ارسطویی و افلاطونی می بینند، اندیشه اسلامی این پیوند میان سیاست، اخلاق و معنویت را از آغاز حفظ کرده و آن را شرط تحقق سعادت فرد و جامعه دانسته است.

بکارگیری این چارچوب نظری در تحلیل تحولات معاصر، تصویری روشن از بحران اخلاق در نظام بین الملل ارائه می دهد. حملات نظامی رژیم اشغالگر اسرائیل به غزه و لبنان وکشتار مظلومانه شمار زیادی از غیر نظامیان وکودکان بیگناه ، و نیز حملات نظامی ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران و ترور شماری از فرماندهان و شخصیت های نظامی و سیاسی ایرانی از جمله رهبر ایران ، از نگاه بسیاری از منتقدان، نشان دهنده غلبه منطق قدرت بر منطق عدالت و اخلاق است. همچنین، تهدیدهای مکرر علیه عالی ترین مقامات جمهوری اسلامی ایران، در کنار تداوم عملیات نظامی و تشدید تنش های منطقه ای، این پرسش را برجسته تر ساخته است که تا چه اندازه قواعد حقوق بین الملل و اصول انسانی در برابر ملاحظات ژئوپلیتیکی و موازنه قدرت کارآمد باقی مانده اند. در این چارچوب، منتقدان معتقدند که هنگامی که قدرت نظامی به معیار اصلی حل منازعات تبدیل شود، اخلاق، کرامت انسانی و حقوق ملت ها به حاشیه رانده می شوند و خشونت، ارعاب و جنگ جایگزین گفت وگو و عدالت می شود.

از منظر نقد مدرنیته، چنین رخدادهایی صرفاً حوادثی سیاسی نیستند، بلکه نشانه های بحرانی عمیق تر در بنیان های فلسفه سیاسی جدید به شمار می آیند؛ بحرانی که در آن، فضیلت جای خود را به منفعت، عدالت به مصلحت، و اخلاق به محاسبات قدرت داده است. اگر سیاست از فضیلت تهی شود، طبیعی است که منطق سلطه، بازدارندگی نظامی و برتری قدرت بر روابط بین الملل سایه افکند. در مقابل، اندیشه سیاسی اسلام، همانند سنت فضیلت گرای افلاطون و ارسطو که اشتروس و مک اینتایر خواستار احیای آن هستند، مشروعیت قدرت را در گرو عدالت، رعایت کرامت انسان، حمایت از مظلوم و پایبندی به اصول اخلاقی می داند. از این منظر، بی توجهی به فضیلت و اخلاق را می توان یکی از عوامل اصلی تداوم جنگ ها، بی ثباتی منطقه ای و رنج ملت ها در جهان معاصر دانست.

سید هادی زکی نژاد