«از تفکر ماگا تا دکترین انقلابی؛ بازخوانی منطق قدرت ایران در برابر آمریکا»
برای تحلیل مناسبات ایران و آمریکا باید یک تفکیک اساسی میان «جمهوری اسلامی ایران» و «دولت های مستقر در ایران» قائل شد. جمهوری اسلامی در ذات و مبانی سیاست خارجی خود، نظامی منزوی نیست و اصل تعامل با ملت ها و دولت های جهان را نفی نمی کند؛ برعکس، برقراری روابط، همکاری، گفت وگو و تعامل با کشورهای مختلف، در چارچوب حفظ استقلال و منافع ملی، امری پذیرفته شده است. بنابراین بحث من درباره نفی دیپلماسی یا قطع ارتباط با جهان نیست؛ بحث صرفاً درباره نوع رابطه با ایالات متحده آمریکا و تفاوت بنیادین میان دو منطق حاکمیتی است. آمریکا پس از ظهور جریان «ماگا» با شعار «آمریکا را دوباره بزرگ کنیم»، بیش از گذشته بر بازسازی قدرت ملی، حاکمیت ملی، منافع آمریکا و بازگشت به اقتدار راهبردی تأکید کرده است. البته ماگا را نمی توان به سادگی با محافظه کاری کلاسیک یکی دانست؛ این جریان آمیزه ای از ملی گرایی، محافظه کاری، پوپولیسم و تأکید بر «اول آمریکا» است. مسئله مهم این است که آمریکا حتی هنگامی که مذاکره می کند، مذاکره را در چارچوب محاسبه قدرت و منافع ملی خود تعریف می کند. بنابراین، خطای راهبردی زمانی رخ می دهد که ما مذاکره را ذاتاً یک ارزش بدانیم، در حالی که برای طرف مقابل، مذاکره می تواند صرفاً یکی از ابزارهای سیاست قدرت باشد. در چنین شرایطی، دولتی که تمام ظرفیت حل مسائل خود را به تعامل با غرب و توافق با آمریکا گره بزند، در برابر طرفی که با منطق قدرت وارد میدان شده است، ممکن است دچار عدم توازن راهبردی شود.
پاسخ جمهوری اسلامی به این وضعیت باید بازگشت آگاهانه به «دکترین انقلابی» در سیاست خارجی باشد؛ نه به معنای نفی عقلانیت دیپلماتیک، بلکه به معنای قرار دادن دیپلماسی در جایگاه واقعی خود، یعنی «ابزار قدرت» و نه «جایگزین قدرت». جمهوری اسلامی از ابتدا بر سه اصل مهم استقلال، نفی سلطه و حفظ عزت ملی تأکید داشته و این اصول را می توان بنیان هویتی سیاست خارجی آن دانست. از همین منظر، در برابر گفتمانی مانند ماگا که «اول آمریکا» را به یک اصل راهبردی تبدیل می کند، ایران نیز نیازمند دولتی است که ایران را نخست ببیند، اما ایران را در چارچوب هویت انقلابی، استقلال سیاسی و منافع ملی تعریف کند. به باور من، اینجا تفاوت میان یک دولت صرفاً «تعامل گرا» و یک دولت دارای «دکترین» آشکار می شود: دولت تعامل گرا ممکن است مذاکره را مقصد ببیند، اما دولت دکترین محور مذاکره را وسیله ای در خدمت اهداف ملی می داند. در برابر آمریکا، دولتی که از مبانی انقلاب اسلامی، استقلال راهبردی، مقاومت و قدرت بازدارندگی برخوردار باشد، می تواند دست بالاتری در محاسبه و مدیریت تقابل داشته باشد. این به معنای آن نیست که هر دولت اصول گرا الزاماً موفق و هر دولت اصلاح طلب الزاماً ناکارآمد است؛ بلکه از نظر من، در منازعه ای که یک طرف آن با منطق قدرت، هژمونی و حداکثرسازی منافع ملی حرکت می کند، طرف مقابل نیز نمی تواند صرفاً با منطق حسن نیت، تعامل و امید به توافق پایدار حرکت کند. جمهوری اسلامی می تواند با همه ملت ها تعامل کند، اما رابطه با آمریکا از جنس یک رابطه عادی نیست؛ زیرا اختلاف، صرفاً اختلاف بر سر یک موضوع دیپلماتیک نیست، بلکه به تعارض در تعریف نظم منطقه ای، جایگاه قدرت، استقلال سیاسی و آینده غرب آسیا بازمی گردد.
من معتقدم راهبرد مطلوب برای ایران، نه «تقابل دائمی» و نه «تعامل دائمی»، بلکه «تعامل از موضع قدرت» است. دولتی که ریشه های فکری انقلاب اسلامی را حفظ کند، اما در عین حال از عقلانیت، تخصص، دیپلماسی و محاسبه منافع ملی بهره ببرد، می تواند میان آرمان و واقعیت پلی راهبردی ایجاد کند. در چنین الگویی، مذاکره زمانی معنا پیدا می کند که پشتوانه آن قدرت ملی، انسجام داخلی، توان اقتصادی، ظرفیت منطقه ای و بازدارندگی دفاعی باشد.