اندلس سازی ایران؛ راهبرد دشمن برای تضعیف هویت اسلامی و ملی
دشمن صهیونیستی، آمریکا و متحدان غربی آن از نخستین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357، تمامی ظرفیت های سخت و نرم خود را برای شکست جمهوری اسلامی ایران به میدان آوردند؛ جنگ نظامی و حمایت از جنگ تحمیلی، ترور مسئولان و دانشمندان، تحریم های گسترده اقتصادی، فشارهای سیاسی، عملیات روانی، جنگ رسانه ای و تلاش برای انزوای بین المللی ایران، تنها بخشی از این کارزار چندلایه بود. اما استمرار مقاومت ملت ایران و ناکامی این فشارها در تحقق اهداف نهایی، دشمن را به تغییر زمین بازی واداشت؛ محاسبه ای شکل گرفت که برای فروپاشی یک نظام سیاسی، گاه لازم نیست مستقیماً خود نظام را هدف گرفت، بلکه باید پایه های فرهنگی، اعتقادی و هویتی جامعه ای را که از آن پشتیبانی می کند، فرسوده کرد. از همین جا می توان مفهوم «اندلس سازی ایران» را فهم کرد؛ راهبردی که هدف آن تضعیف تدریجی هویت اسلامی و ملی، کم رنگ کردن باورهای دینی، تضعیف نهاد خانواده، ایجاد شکاف میان نسل ها، تغییر سبک زندگی، تحریف تاریخ، مصادره شخصیت های بزرگ و دور کردن جامعه از ارزش های اصیل خویش بود. در این الگو، رسانه های بین المللی، شبکه های اجتماعی، محصولات فرهنگی و تبلیغاتی و جریان های همسو، صرفاً ابزار سرگرمی یا اطلاع رسانی نیستند، بلکه می توانند به ابزارهای فرسایش اعتماد عمومی و تضعیف روحیه مقاومت تبدیل شوند؛ زیرا هدف نهایی، ساختن جامعه ای است که پیش از آنکه در میدان جنگ شکست بخورد، در میدان معنا، هویت و اراده دچار شکست شده باشد. محاسبه دشمن این بود که اگر پیوندهای اعتقادی، فرهنگی و ملی جامعه به اندازه کافی سست شود، اگر میان نسل ها شکاف بیفتد، اگر خانواده تضعیف شود، اگر اعتماد عمومی فرسوده گردد و اگر جامعه نسبت به تاریخ و ارزش های خود دچار تردید شود، آنگاه ایران به کشوری آسیب پذیر، چندپاره و فاقد توان ایستادگی در برابر فشار خارجی تبدیل خواهد شد؛ در چنین شرایطی، فشار سیاسی و امنیتی دیگر به تنهایی یک ابزار فشار نخواهد بود، بلکه می تواند مقدمه ای برای ضربه نهایی باشد. به بیان دیگر، نقشه این بود که ابتدا هویت تضعیف شود، سپس مقاومت فرسوده گردد و در نهایت جنگ نظامی به عنوان تیر آخر بر پیکر جامعه ای از درون خسته و متفرق فرود آید.
اما جنگ 12 روزه و سپس جنگ 40 روزه، به نقطه ای تبدیل شد که این محاسبه راهبردی دشمن در برابر واقعیت ملت ایران قرار گرفت. دشمن گمان می کرد دهه ها جنگ رسانه ای، فشار اقتصادی، تحریم، عملیات روانی، تهاجم فرهنگی و اجرای پروژه اندلس سازی توانسته است پیوند مردم با هویت اسلامی، ملی و انقلابی را آن چنان تضعیف کند که با آغاز یک رویارویی جدی، جامعه ایران دچار فروپاشی، آشوب و چنددستگی شود؛ اما آنچه در میدان واقعیت رخ داد، خلاف این انتظار بود. ملت ایران نشان داد که ممکن است در شرایط عادی، دارای اختلافات سیاسی، اجتماعی و سلیقه های گوناگون باشد، اما هنگامی که اصل کشور، استقلال، تمامیت ارضی و عزت ملی در معرض تهدید قرار می گیرد، همین جامعه می تواند اختلافات را به حاشیه براند و حول یک حقیقت بزرگ تاریخی به انسجام برسد: ایران باید بایستد. مقاومت مردم، ایستادگی نیروهای مسلح و شکل گیری انسجام ملی نشان داد که سرمایه گذاری چند دهه ای دشمن برای گسستن پیوندهای ایرانی ـ اسلامی و آماده سازی بستر سقوط نظام، به آن نتیجه ای که در محاسبات آنان پیش بینی شده بود نرسیده است. گویی دشمن پس از سال ها تلاش برای خاموش کردن چراغ هویت، هنگامی که تصور کرد زمان فرود آوردن ضربه نهایی فرا رسیده است، با ملتی روبه رو شد که هنوز چراغی در اعماق وجودش روشن بود؛ چراغی که نام آن ایران، هویت آن ایرانی ـ اسلامی و پشتوانه آن حافظه تاریخی و اراده مقاومت بود. از این منظر، جنگ های 12 و 40 روزه را باید فراتر از یک رویارویی نظامی دید؛ این دو جنگ، آزمون نهایی زنجیره ای بودند که از فرسایش هویت آغاز شده و قرار بود به تضعیف مقاومت و سپس فروپاشی سیاسی ختم شود. اما حلقه نهایی این زنجیره گسست؛ جنگی که قرار بود تیر آخر باشد، نتوانست ملتی را که هنوز به سرزمین، هویت و عزت خود پیوند دارد، از پای درآورد. بنابراین، این رخدادها را می توان نمادی از ناکامی محاسبه ای دانست که می پنداشت ایران ابتدا از درون تهی خواهد شد و سپس از بیرون فرو خواهد ریخت؛ حال آنکه در لحظه آزمون، هویت ملی و اسلامی به جای آنکه نقطه ضعف ایران باشد، به یکی از مهم ترین منابع بازتولید مقاومت تبدیل شد.
سید هادی زکی نژاد