news-details

«فرد، ساختار و انتخابات؛ بازخوانی تداوم راهبرد آمریکا و آینده تقابل با ایران»

در آستانه انتخابات میان دوره ای آمریکا، این پرسش جدی مطرح است که آیا شکست احتمالی جمهوری خواهان و کاهش قدرت ترامپ در کنگره می تواند مسیر تقابل واشنگتن با ایران و محور مقاومت را تغییر دهد؟ پاسخ این پرسش را نمی توان صرفاً در نتیجه انتخابات یا رابطه ترامپ و نتانیاهو جست وجو کرد؛ زیرا سیاست خارجی آمریکا محصول تعامل رئیس جمهور با مجموعه ای گسترده از نهادهای امنیتی، نظامی، اطلاعاتی، سیاسی، اقتصادی و اندیشه ساز است. انتخابات می تواند سرعت، هزینه و شیوه اجرای سیاست ها را تغییر دهد، اما لزوماً به معنای تغییر اهداف راهبردی نیست. بنابراین در شرایط «نه جنگ و نه صلح» کنونی، انتظار برای تغییر در واشنگتن، بدون طراحی سناریوهای مستقل از سوی تهران، می تواند به یک خطای محاسباتی راهبردی تبدیل شود.

«نخست»برای فهم رفتار آمریکا باید میان «قدرت فرد» و «تداوم ساختار» تمایز قائل شد. رئیس جمهور آمریکا بازیگری بسیار مهم در سیاست خارجی است و می تواند اولویت ها، زمان بندی، شدت اقدامات و حتی مسیر برخی تصمیمات را تغییر دهد؛ اما در خلأ تصمیم نمی گیرد. شورای امنیت ملی، وزارت دفاع، وزارت خارجه، جامعه اطلاعاتی، کنگره، نهادهای اقتصادی، شبکه اندیشکده ها، صنایع دفاعی و مجموعه ای از کارشناسان و مدیران سیاست گذاری، در تولید و ارزیابی گزینه های راهبردی نقش دارند. آنچه در ادبیات سیاسی با عنوان «دیپ استیت» شناخته می شود، اگر بخواهیم آن را علمی تر بفهمیم، بهتر است نه به عنوان یک «اتاق فرمان مخفی»، بلکه به عنوان مجموعه ای از تداوم های بوروکراتیک، امنیتی، نظامی و کارشناسی در نظر گرفته شود که با تغییر دولت ها به طور کامل از میان نمی روند. در این معماری، ارزیابی های اطلاعاتی و امنیتی از یک سو و مطالعات اندیشکده ها، مراکز راهبردی، شبکه های نفوذ و منافع اقتصادی و دفاعی از سوی دیگر، گزینه های کوتاه مدت، میان مدت و بلندمدت را تولید می کنند؛ سپس در سطوح مختلف مدیریتی اولویت بندی و بازتنظیم می شوند و رئیس جمهور در میان مجموعه ای از گزینه های نهادمند، درباره وزن، زمان و شیوه اجرای آنها تصمیم می گیرد. بنابراین اختلاف ترامپ با نتانیاهو، تغییر دولت یا حتی تغییر ترکیب کنگره می تواند تاکتیک را تغییر دهد، اما الزاماً راهبرد را دگرگون نمی کند.

«دوم»شکست جمهوری خواهان در انتخابات کنگره می تواند شرایط را تغییر دهد، اما نباید آن را با پایان راهبرد فشار اشتباه گرفت. اگر جمهوری خواهان در مجلس نمایندگان یا سنا شکست بخورند، قدرت نظارتی و سیاسی مخالفان دولت افزایش خواهد یافت و در حوزه هایی مانند بودجه، نظارت بر عملیات نظامی، تصویب قوانین و جهت دهی به سیاست خارجی، محدودیت های بیشتری برای دولت ترامپ ایجاد خواهد شد؛ اما رئیس جمهور همچنان اختیارات قابل توجهی در اجرای سیاست خارجی و فرماندهی نیروهای مسلح خواهد داشت. بنابراین می توان سه وضعیت را تصور کرد: حفظ هر دو مجلس توسط جمهوری خواهان که احتمال تداوم فشار و دست بازتر دولت را افزایش می دهد؛ از دست رفتن یکی از دو مجلس که می تواند فشار سیاسی بر دولت و زمینه مذاکره و مهار بحران را افزایش دهد؛ و از دست رفتن هر دو مجلس که هزینه سیاسی ادامه جنگ و فشار را بیشتر کرده و احتمال تغییر تاکتیک، مذاکره و کنترل بحران را تقویت می کند. با این حال، هیچ کدام به تنهایی به معنای تغییر بنیادین محاسبات راهبردی واشنگتن درباره ایران نیست. همین منطق درباره تصور دیگری نیز صادق است که گویی اختلاف ترامپ و نتانیاهو یا شکست یک حزب، به صورت خودکار به پایان فشار علیه ایران و محور مقاومت منجر خواهد شد. حتی مذاکره و توافق نیز نباید به عنوان نقطه پایان رقابت راهبردی تلقی شود؛ زیرا توافق می تواند یک موضوع یا مقطع مشخص را مدیریت کند، اما تا زمانی که محاسبات کلان امنیتی و منافع طرفین تغییر نکرده باشد، رقابت در سطوح دیگر ادامه خواهد داشت. بنابراین برای ایران، مذاکره باید ابزار مدیریت منافع باشد، نه ستون اصلی امنیت ملی.

«سوم» در شرایط «نه جنگ و نه صلح» میان ایران و آمریکا و در امتداد تحولات منطقه، از جنگ و رویارویی های مستقیم و غیرمستقیم تا بحران غزه، لبنان، یمن و منازعات محور مقاومت، مهم ترین خطای راهبردی آن است که تهران آینده خود را به انتخابات آمریکا، اختلافات درون ساختار قدرت واشنگتن یا امید به یک توافق گره بزند. انتخابات می تواند برای ایران فرصت ایجاد کند، اما فرصت زمانی به دستاورد تبدیل می شود که ایران از پیش برای همه سناریوها آماده باشد. بنابراین حاکمیت باید هم زمان چند مسیر را دنبال کند: نخست، طراحی سناریوهای مستقل از نتیجه انتخابات آمریکا و آماده سازی برای تداوم فشار، کاهش تنش یا تغییر تاکتیکی واشنگتن؛ دوم، تقویت بازدارندگی و توان دفاعی به گونه ای که محاسبه هزینه و فایده هرگونه اقدام علیه ایران برای طرف مقابل دشوارتر و پرهزینه تر شود؛ سوم، کاهش آسیب پذیری اقتصادی از طریق توسعه تولید، تجارت منطقه ای، تنوع شرکای اقتصادی، کاهش وابستگی به درآمدهای آسیب پذیر و تقویت زیرساخت های حیاتی؛ چهارم، تقویت انسجام داخلی و سرمایه اجتماعی، زیرا دشمن زمانی بیشترین انگیزه برای فشار پیدا می کند که تصور کند فشار خارجی می تواند شکاف داخلی ایجاد کند؛ پنجم، حفظ و توسعه عمق راهبردی و روابط منطقه ای و تبدیل ظرفیت های سیاسی، اقتصادی و امنیتی منطقه به یک شبکه بازدارنده؛ و ششم، حفظ دیپلماسی فعال و هوشمند، نه از موضع انفعال و انتظار، بلکه از موضع قدرت. در چنین الگویی، مذاکره نفی نمی شود؛ بلکه مذاکره زمانی مؤثرتر خواهد بود که پشتوانه آن قدرت ملی، استقلال تصمیم گیری و بازدارندگی باشد. به بیان دیگر، ایران نباید منتظر بماند تا واشنگتن تغییر کند؛ بلکه باید خود را به گونه ای قدرتمند و تاب آور سازمان دهد که تغییر در واشنگتن، چه جمهوری خواهان پیروز شوند و چه دموکرات ها، نتواند محاسبات راهبردی ایران را دچار بی ثباتی کند. در این چارچوب، «تله منطقه امن» آنجاست که تصور کنیم با شکست یک حزب، اختلاف دو سیاستمدار یا آغاز یک مذاکره، تهدید راهبردی پایان یافته است. راهبرد صحیح، آمادگی برای بدترین سناریو در کنار بهره گیری هوشمندانه از بهترین فرصت است؛ زیرا قدرت، هم پشتوانه مقاومت است و هم پشتوانه دیپلماسی.

سید هادی زکی نژاد