جنگ بر سر ذهن و آینده ملت ها؛ از «جنگ سرد فرهنگی» تا نبرد هویت، مقاومت و استقلال ایران
فرانسیس استونر ساندرز، نویسنده و تاریخ نگار انگلیسی، در کتاب «چه کسی ساز را پرداخت؟؛ سیا و جنگ سرد فرهنگی» نشان می دهد که جنگ سرد فقط رقابت موشک ها، ارتش ها و دولت ها نبود؛ بلکه عرصه فرهنگ، روشنفکری، هنر، رسانه و تولید ایده نیز به میدان رقابت قدرت ها تبدیل شده بود. پرسش بنیادین کتاب، همان پرسش عنوان آن است: «چه کسی هزینه این ساز را پرداخت و چه کسی موسیقی آن را تعیین کرد؟» اهمیت این پرسش برای امروز در آن است که هرگاه یک جامعه با موجی از مفاهیم، ارزش ها و الگوهای رفتاری مواجه می شود، باید پرسید این مفاهیم چگونه تولید، تقویت و به افکار عمومی منتقل شده اند. حاجیمه ماسودا، تاریخ نگار ژاپنی، در کتاب «کوره جنگ سرد؛ مناقشه کره و جهان پس از جنگ» نیز نشان می دهد که جنگ سرد صرفاً یک منازعه رسمی میان دو بلوک سیاسی نبود، بلکه به تدریج در ذهن جوامع، ترس ها، تصورات و مرزبندی های «ما و آنها» نیز بازتولید شد. این دو اثر در کنار یکدیگر یک واقعیت مهم را آشکار می کنند: برای تسلط بر یک جامعه همیشه لازم نیست آن را با زور نظامی شکست داد؛ گاهی کافی است تعریف آن جامعه از «قدرت»، «ضعف»، «آزادی»، «پیشرفت» و «زندگی خوب» تغییر کند. وقتی درباره توان هسته ای ایران سخن گفته می شود و بلافاصله پاسخ می آید که «نمی خواهیم کره شمالی شویم»، یا هنگامی که سخن از مقاومت به میان می آید و گفته می شود «نمی خواهیم غزه، لبنان، فلسطین، یمن یا عراق شویم»، و در مقابل پرسیده می شود «چرا مثل ژاپن و کره پیشرفت نکنیم؟»، مسئله دیگر فقط یک بحث سیاسی نیست؛ بلکه با یک چارچوب ذهنی مواجهیم که در آن، مقاومت مساوی جنگ و فقر، و وابستگی مساوی توسعه و رفاه تعریف شده است. همین جا باید ایستاد و پرسید آیا واقعاً جهان فقط میان «مقاومت و فقر» یا «وابستگی و رفاه» حق انتخاب دارد؟ آیا پیشرفت ژاپن و کره جنوبی را می توان بدون بررسی شرایط تاریخی، امنیتی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی آنها فهمید؟ و آیا تجربه ملت هایی مانند ایران، فلسطین، لبنان، یمن و دیگر جوامعی که برای استقلال خود هزینه داده اند، باید با معیارهایی سنجیده شود که قدرت های مسلط تعریف کرده اند؟ حتی در موضوعاتی مانند فساد، رانت خواری و عملکرد برخی یقه سفیدان نیز گاهی با جمله ای مواجه می شویم که ظاهراً منطقی است اما در عمل می تواند به خاموش کردن مطالبه عمومی منجر شود: «الان وقت این حرف ها نیست.» در حالی که مبارزه با فساد و مطالبه عدالت نه رقیب امنیت ملی، بلکه یکی از پایه های آن است. اگر قرار است جنگ فرهنگی را جدی بگیریم، باید بدانیم دشمن الزاماً نمی خواهد مردم را با یک شعار مشخص قانع کند؛ کافی است ذهن جامعه را به جایی برساند که مطالبه عدالت، استقلال و مقاومت را هزینه زا و بی فایده، و سازش، مصرف گرایی و وابستگی را تنها مسیر عقلانی زندگی تصور کند.
در این چارچوب، تجربه آمریکای لاتین، شرق آسیا و چین را نیز نمی توان نادیده گرفت. در آمریکای جنوبی، تاریخ مداخلات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایالات متحده، حمایت از برخی حکومت ها، کودتاها، شبکه های رسانه ای و تلاش برای اثرگذاری بر فضای فکری و سیاسی، واقعیتی تاریخی است؛ اما نمی توان همه فقر، اعتیاد، فساد یا مشکلات اخلاقی این منطقه را فقط به یک «طرح فرهنگی آمریکا» نسبت داد، زیرا استعمار، نابرابری ساختاری، ضعف نهادهای داخلی، منافع الیگارشی ها و تصمیمات حکومت های داخلی نیز در این سرنوشت نقش داشته اند. با این حال، نکته مهم این است که قدرت های بزرگ همواره تلاش کرده اند محیط فکری و سیاسی پیرامون خود را مدیریت کنند. در شرق آسیا نیز پس از جنگ جهانی دوم، ژاپن و کره جنوبی در چارچوب نظم امنیتی تحت رهبری آمریکا بازسازی شدند و رشد آنها حاصل مجموعه ای از عوامل همچون اصلاحات نهادی، آموزش، صنعتی شدن، سرمایه گذاری، تجارت، کمک خارجی و چتر امنیتی آمریکا بود؛ بنابراین نمی توان توسعه آنها را صرفاً با این گزاره توضیح داد که «روحیه جنگجویی مردانشان گرفته شد تا وابسته شوند»، اما می توان بررسی کرد که چگونه نظم سیاسی و امنیتی جدید، مسیر هویت و رفتار اجتماعی این جوامع را تغییر داد. در نقطه مقابل، تجربه چینِ دوران مائو تسه تونگ برای فهم اهمیت استقلال فکری و فرهنگی بسیار قابل تأمل است. مائو در برابر سلطه خارجی، بر استقلال، خوداتکایی، مبارزه با امپریالیسم و حفظ قدرت تصمیم گیری مستقل چین تأکید داشت و اجازه نداد چین در جایگاه یک تابع فرهنگی و سیاسی قدرت های بزرگ تعریف شود. آزمایش موفق بمب اتم چین در سال 1964 نیز یکی از نمادهای این تلاش برای دستیابی به استقلال راهبردی بود. البته نباید از آسیب های عظیم «انقلاب فرهنگی» و سیاست های افراطی آن دوره چشم پوشید؛ چینِ قدرتمند امروز محصول یک عامل واحد نیست، بلکه نتیجه ترکیب استقلال راهبردی، دولت سازی، توسعه صنعتی و علمی، و بعدها اصلاحات اقتصادی و گشودن حساب شده اقتصاد از اواخر دهه 1970 است. بنابراین مقصود از اشاره به مائو، دفاع از تمام سیاست های او نیست؛ مسئله، برجسته کردن این اصل است که ملت هایی که اجازه نمی دهند دیگری تعریف «خود» و «آینده» آنها را تعیین کند، ظرفیت بیشتری برای ساختن مسیر مستقل پیدا می کنند. همین مسئله را می توان در ماجرای اوکراین نیز از زاویه دیگری بررسی کرد؛ جایی که تصویرسازی رسانه ای از ولودیمیر زلنسکی پیش از ورود کامل او به سیاست، در مجموعه تلویزیونی «خادم ملت» تصویری خاص از یک چهره ضدفساد و بیرون از ساختار سیاسی ایجاد کرد. این موضوع نشان می دهد که سیاست مدرن تا چه اندازه می تواند با تولید شخصیت، روایت و تصویر عمومی پیوند بخورد؛ البته از این واقعیت نمی توان به تنهایی نتیجه گرفت که جنگ اوکراین از سال ها قبل به طور کامل طراحی شده بود. نکته اساسی، نه اثبات یک نظریه توطئه، بلکه فهم قدرت «پیش ساختن ذهنی» یک شخصیت سیاسی و شکل دادن به انتظارات جامعه از آینده است. اگر این منطق را در کنار تجربه جنگ سرد قرار دهیم، روشن می شود که جنگ فرهنگی الزاماً با اعلام جنگ آغاز نمی شود؛ ممکن است سال ها پیش از یک بحران، در مدرسه، رسانه، فیلم، شبکه اجتماعی، سبک زندگی و حتی در تعریف ما از قهرمان و ضدقهرمان آغاز شده باشد.
در ایران، این نبرد زمانی پیچیده تر می شود که نقاط ضعف واقعی داخلی با روایت های خارجی پیوند بخورد. مسئله حجاب، فساد، رانت، اشرافی گری، تبعیض، ناکارآمدی و سبک زندگی را نمی توان فقط با برخورد انتظامی یا توصیه اخلاقی حل کرد؛ زیرا بخش مهمی از این مسائل، نتیجه تغییر تدریجی نظام ارزشی و سبک زندگی است. اگر جوان ایرانی هر روز در فضای رسانه ای با تصویری مواجه شود که در آن رضایت، ثروت، آزادی و پیشرفت با الگوی خاصی از زندگی غربی تعریف شده و در مقابل، استقلال، مقاومت، ساده زیستی و ایستادگی مساوی عقب ماندگی معرفی شود، طبیعی است که بخشی از نسل جدید در تعریف منافع ملی دچار تردید شود. در چنین شرایطی، رسانه هایی مانند «من وتو» و «ایران اینترنشنال» نیز در میدان روایت تاریخی و سیاسی اهمیت پیدا می کنند؛ از جمله در بازنمایی مثبت از رضا شاه و محمدرضا شاه و ارائه تصویری خاص از تاریخ معاصر ایران. درباره منشأ مالی و ارتباطات سیاسی این رسانه ها باید میان واقعیت های مستند و ادعاهای اثبات نشده تفکیک قائل شد، اما اصل مسئله روشن است: هرکس روایت گذشته را در اختیار بگیرد، در شکل دادن به تصور جامعه از آینده نیز قدرت بیشتری خواهد داشت. اگر دانش آموز، دانشجو، جوان، فعال اقتصادی یا حتی بخشی از نخبگان کشور، تاریخ ایران را نه از مسیر مطالعه و تحلیل مستقل، بلکه از دریچه روایت های رسانه ای دریافت کند، آنگاه جنگ فرهنگی عملاً به مرحله ای رسیده است که دیگر نیازی به حضور مستقیم دشمن در میدان ندارد. در چنین وضعی ممکن است یک ملت از نظر نظامی پیروز باشد، اما در تعریف خود از پیروزی شکست بخورد؛ ممکن است موشک، پهپاد، دانش هسته ای و توان دفاعی داشته باشد، اما بخشی از جامعه در برابر این پرسش قرار گیرد که «اصلاً چرا باید مستقل باشیم؟» و «چرا نباید همان چیزی شویم که قدرت های بزرگ برایمان تعریف کرده اند؟» به همین دلیل، جنگ فرهنگی علیه ایران و کشورهای جبهه مقاومت را نباید صرفاً پروژه ای برای تبلیغ چند شبکه ماهواره ای یا انتشار چند شایعه دانست؛ این جنگ، نبرد بر سر هویت، حافظه تاریخی، سبک زندگی، تعریف آزادی، معنای توسعه، جایگاه مقاومت و حق تعیین سرنوشت ملت ها است. پاسخ به آن نیز فقط با شعار ممکن نیست. ایران برای پیروزی در این میدان باید هم زمان عدالت را تقویت کند، با فساد و رانت بی رحمانه مبارزه کند، شایسته سالاری را جدی بگیرد، اقتصاد و علم و فناوری را به پیش ببرد، تاریخ را صادقانه و بدون تحریف برای نسل جوان روایت کند و نشان دهد که استقلال الزاماً به معنای فقر و انزوا نیست و مقاومت نیز الزاماً به معنای جنگ دائمی نیست. اگر ایران بتواند قدرت نظامی، قدرت اقتصادی و علمی و قدرت فرهنگی و روایی خود را هم زمان بسازد، آنگاه نه تنها از خود دفاع کرده، بلکه الگویی برای ملت هایی خواهد بود که نمی خواهند آینده شان را قدرت های بزرگ برایشان بنویسند. مسئله نهایی همین است: جنگ واقعی فقط بر سر تصرف سرزمین نیست؛ بر سر تصرف معنای سرزمین، تاریخ، هویت و آینده ملت هاست. و در این نبرد، پیروزی آن ملتی است که اجازه ندهد دیگری به جای او تصمیم بگیرد که چه کسی است، چه می خواهد و چگونه باید آینده خود را بسازد.
سید هادی زکی نژاد